X
تبلیغات
رایتل
دریافت همین آهنگ
هم اندیشی ادبیات فارسی دبیرستان دکتر حسابی( رضا رشیدی)
تبادل نظر در مورد درس ادبیات پارسی دبیرستان 
قالب وبلاگ

معنی شعر مناظره خسرو و فرهاد سال جهارم دبیرستان



شنبه 28 آبان ماه سال 1390

1-     ابتدا خسرو از فرهاد پرسید اهل کجایی؟ خسرو در جواب گفت از سرزمین عشق و آشنایی هستم.

1-     ابتدا خسرو از فرهاد پرسید اهل کجایی؟ خسرو در جواب گفت از سرزمین عشق و آشنایی هستم.

2-     خسرو سئوال کرد شغل و حرفه ی مردم آن سرزمین چیست؟ فرهاد گفت : جان خود را در قبال غم و اندوه می فروشند.

3-     خسرو گفت: جان فروشی دور از ادب است. فرهاد گفت: این امر از عاشق بعید نیست و جای شگفتی ندارد.

4-     خسرو گفت : از ته دل این گونه عاشق و شیفته شده ای؟ فرهاد گفت: تو می گویی از ته دل ولی من می گویم با تمام وجودم عاشق شده ام.

5-     خسرو گفت: حال و احوالت با عشق شیرین چگونه است؟ فرهاد گفت: عشق او عزیزتر از جان شیرین من است.

6-     خسرو گفت: آیا هر شب او را مانند مهتاب در خواب می بینی؟ فرهاد گفت: بله، اگر بخوابم ولی با وجود عشق او خواب به چشمانم نمی آید.

7-     خسرو گفت: چه وقت شیرین و عشق او را از یاد خواهی برد؟ فرهاد گفت: او را زمانی از یاد می برم که بمیرم.

8-     خسرو گفت: اگر به بارگاه (منزل) شیرین راه پیدا کنی چه می کنی؟ فرهاد گفت: فرش زیر پای او خواهم شد.(جانم را فدای او می کنم)

9-     خسرو گفت: اگر شیرین یک چشم تو را کور کند چه می کنی؟ فرهاد گفت: این چشم دیگرم را فدای او می کنم.(پیش کش او می کنم.)

10-خسرو گفت: اگر فرد دیگری شیفته ی او شود چه می کنی؟ فرهاد گفت: پاسخ او را با شمشیر آهنین می دهم اگر چه او مانند سنگ سخت باشد.

11-خسرو گفت: اگر به وصال او نرسی چه می کنی؟ فرهاد گفت: می توان لااقل دورادور در چهره ی او نگاه کرد و همین برایم کافی است.

12-خسرو گفت: شایسته نیست که از شیرین همچون ماه دور باشی.فرهاد گفت: آدم مجنون (دیوانه) بهتر است از ماه دوری کند.

13-خسرو گفت: اگر شیرین از تو تمام دارائیت را بخواهد چه می کنی؟ فرهاد گفت: من این را با گریه و زاری از خداوند آرزو دارم.

14-خسرو گفت: اگر او به عنوان هدیه سر تو را بخواهد تا بدین وسیله شاد شود چه می کنی؟ فرهاد گفت:  این دِین (قرض) خود را فورا اِدا می کنم.

15-خسرو گفت: عشق شیرین را از دلت بیرون کن. فرهاد گفت: عاشقان واقعی این کار را نمی کنند.(این کار از عاشقان واقعی بر نمی آید.)

16-خسرو گفت: این کار بیهوده ای است، عشق او را رها کن و آسوده خاطر شو.فرهاد گفت: آسایش و راحتی برای من حرام است.

17-خسرو گفت : او را رها کن و در این درد و رنج خود صبور باش . فرهاد گفت: بدون جان (معشوق) چگونه می توانم شکیبایی کنم.

18-خسرو گفت: هیچ کس به خاطرصبوری خجل و شرمنده نیست. فرهاد گفت: دل می تواند صبر و شکیبایی کند ؛ حال آن که من دل خود را از دست داده ام.

19-خسرو گفت: حال و روز تو به واسطه عشق جان فرسایت آشفته و زار است. فرهاد گفت: کاری شیرین تر و بهتر از عاشقی سراغ ندارم.

20-خسرو گفت: جانت را بیهوده فدای او نکن، او عاشقان و شیفتگان بسیاری دارد. فرهاد گفت: دل و جان بدون عشق (معشوق) دشمن یکدیگرند.

21-خسرو گفت : عشق شیرین را از دلت بیرون کن .فرهاد گفت: عشق شیرین به منزله جان و روح من است و بدون آن زنده نیستم.

22-خسرو گفت: شیرین متعلق به من است او را فراموش کن. فرهاد گفت: من هیچ وقت او را از یاد نمی برم .(فراموش نمی کنم.)

23-خسرو گفت: اگر من به چهره ی زیبای او نگاه کنم چه می کنی؟ فرهاد گفت: با آه و ناله ی خود آفاق (آسمان ها) را به آتش می کشم.

24-وقتی خسرو در مقابل حاضر جوابی و عشق فرهاد مغلوب و عاجز شد؛ صلاح ندید که بیشتر از این با او گفتگو نماید.

25-خسرو به دوستان خود گفت: در میان همه ی موجودات (موجودات آبی و خاکی) کسی به این حاضر جوابی ندیده ام

[ چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ] [ 17:00 ] [ رضا رشیدی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 42228
فروش بک لینک طراحی سایت

فال حافظ