X
تبلیغات
رایتل
دریافت همین آهنگ
هم اندیشی ادبیات فارسی دبیرستان دکتر حسابی( رضا رشیدی)
تبادل نظر در مورد درس ادبیات پارسی دبیرستان 
قالب وبلاگ

سیه کاسه

کنایه از انسان ممسک و نان کور است که به گفته ی مردم گاهی کسی نتوانسته است تا لب نانی از خوان او بشکن

 

سیه کاسه

کنایه از انسان ممسک و نان کور است که به گفته ی مردم گاهی کسی نتوانسته است تا لب نانی از خوان او بشکند.

برو از خانه ی گردون به در و نان مطلب کاین سیه کاسه به آخر بکشد مهمان را

به همین گونه کنایه های سیه زبان (انسانی که پیوسته از زبان او سخنان و خبرهای شرارت آمیز بر می آید)، سیه گلیم (انسان بدبخت و تیره روز) و سیه درون (انسان حسود و بخیل و مضر) نیز در میان مردم وجود دارد.

آب رو

کنایه از شأن، وقار، بزرگی و اعتبار آدمی است. چنان که می گویند همه چیز را می توان دوباره به دست آورد، مگر آبروی از دست رفته را. به آنانی که اعتبار و حیثیت خود را از دست می دهند انسان بی آبرو می گویند.

ای فروغ ماه حسن از روی رخشان شما آب روی خوبی از چاه زنخدان شما

در غزل دیگر

آب رو می رود ای ابر خطا پوش ببار که به دیوان عمل نامه سیاه آمده ایم

در این شعر نامه سیاه خود کنایه از تقدیر و بخت بد است.

آب رخ نیز در این جا به مفهوم آب روی است.

حافظا آب رخ خود به در سفله مریز حاجت آن به که بر قاضی حاجات بریم

قاضی حاجات کنایه از پروردگار عالمیان است. در پیوند به آب رخ یا آب رخ ریختن در میان مردم این مثل نیز وجود دارد که می گویند: «مروایر یک آب دارد، آبش که ریخت دیگر هیچ است

»

شکست بازار

کنایه از بی رونق شدن است.

یارم چو قدح به دست گیرد بازار بتان شکست گیرد

لب گزیدن

کنایه از حسرت و پشیمانی است.

توبه کردم که نبوسم لب ساقی و کنون می گزم لب که چرا گوش به نادان کردم

جان بر لب رسیده

کنایه از شدت درد و رنج است که کسی حس می کند که به سبب آن در آستانه ی مرگ قرار دارد.

عزم دیدار تو دارد جان بر لب آمده باز گردد یا بر آید چیست فرمان شما

در غزل دیگر

بگو که جان ضعیفم به لب رسید خدا را زلعل روح فزایت ببخش آن که  توانی

چهار تکبیر زدن

کنایه از ترک همیشگی چیزی است.

من هماندم که وضو ساختم از چشمهء عشق چار تکبیر زدم یک سره بر هرچه که هست

خام طمع یا طمع خام

کنایه از فریفته شدن و نرسیدن به آرزو است.

طمع خام بین که قصه ی فاش از رقیبان نهفتنم هوس است

 

حافظ خام طمع شرمی از ین قصه بدار کار ناکرده چه امید عطا می داری

آب حیات

کنایه از زندگی جاودانی است.

حافظ ار آب حیات ازلی می خواهی منبعش خاک در خلوت درویشان است

نمونه ای دیگر

آب حیوان اگر این است که دارد لب دوست روشنست این که خضر بهره سرابی دارد

خود فروش

کنایه از انسان بی مناعت، بی شان و بی وقتار است که جهت رسیدن به ارضای غرایز بهیمی خود به  هر معامله ای تن در می دهد.

بر در میخانه رفتن کار یکرنگان بود خود فروشان را به کوی می فروشان راه نیست

دریا دل

کنایه از سخاوت و انسانی است دست و دل باز و با سخاوت.

دگر کریم چو حاجی قوام دریا دل که نام نیک ببرد از جهان به بخشش و داد

از پا فتاده

کنایه از نهایت ناتوانی است.

از پا فتادیم چو آمد غم هجران در درد بمردیم چو از دست دوا رفت

کوته نظر

کنایه از انسان پیش پا بین و حسود است.

زین قصه هفت گنبد افلاک پر صداست کونه نظر ببین که سخن مختصر گرفت

نکته گرفتن

کنایه از عیب جویی کردن است.

حافظ چو آب لطف زنظم تو می چکد حاسد چگونه نکته تواند بر آن گرفت

به نیم جو نمی ارزد و یا می گویند که به یک جو نمی ارزد. یا می گویند که به یک جو نمی خرم

کنایه از بی ارزش انگاشتن چیزی است.

قلندران حقیقت به نیم جو نخرند قبای اطلس آن کس که از هنر خالیست

این جهان را نیز حافظ به یک جو نمی خرد.

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج به یک جو نیرزد سرای سپنج

گره به باد زدن

کنایه از کار بی بنیاد است. کار بی نتیجه. آن گونه که می گویند آب در هاون کوبیدن.

گره به باد مزن گرچه بر مراد رود که این سخن به مثل باد با سلیمان گفت

آب خضر کنایه از آب حیات، زندگی جاویدان

دهان شهد تو داده رواج آب خضر لب  چو قند تو برد از نبات مصر رواج

بید لرزان یا مانند بید لرزیدن، یا می گویند که چنان بیدی می لرزید

کنایه از نهایت اضطراب، ترس و تشویش است.

چو بید بر سر ایمان خویش می لرزم که دل به دست کمان ابروییست کافر کیش

در بیت دیگر

شود چون بید لرزان سرو آزاد اگر بیند قد دلجویی فرخ

سر گران

کنایه از آزرده بودن است.

چرا چون لاله خونین دل نباشم که با ما نرگس او سر گران کرد

دلشدگان

کنایه از دلباختگان و عاشقان است.

دلبر برفت و دلشدگان را خبر نکرد یاد حریف شهر و رفیق سفر نکرد

دختر رز

کنایه از می است.

دوستان دختر رز توبه ز مستوری کرد شد سوی محتسب و کار به دستوری کرد

نمونه ای دیگر

ساقیا دیوانه ای چون من کجا در بر کشد دختر رز را که نقد عقل کابین وی است

تنگ چشم

کنایه از  انسان حریص ممسک و حسود است.

به تنگ چشمی آن ترک لشکری نازم که حمله بر من درویش یک قبا آورد

در غزل دیگری همین کنایه را باز می بینیم:

عاشقان را گر به آتش می پسندد لطف دوست تنگ چشمم گر نظر در چشمه ی کوثر کنم

همین کنایه را سعدی این گونه به کار بسته است:

چشم تنگ مرد دنیادار را یا قناعت پر کند یا خاک گور

چشم داشتن

کنایه از امید داشتن است.

در مقامی که صدارت به فقیران بخشند چشم دارم که به جاه از همه افزون باشی

سر بر سر زانو نهادن

کنایه از شدت اندوه ،درماندگی و در خود فرو رفتن و ناتوانی است.

بی زلف سر کشش سر سودایی از ملال همچون بنفشه برسر زانو نهاده دایم

تشنه به خون

کنایه از دشمن خونی است.

او به خونم تشنه و من بر لبش تا چون شود کام بستانم ازو یا داد بستاند ز من

گل بیخار

کنایه از انسان نیکو کردار است.

حافظ از باد خزان در چمن دهر مرنج فکر معقول بفرما، گل بیخار کجاست

نامه سیاه

کنایه از انسانی است با تقدیر بد.

من ار چه عاشقم و رند و مست و نامه سیاه هزار شکر که یاران شهر بی گنهند

در غزل دیگر:

سیاه نامه تر از خود کسی نمی بینم چگونه چون قلمم دود دل به سر نرود

چرخ سفله پرور

کنایه از روزگار نامساعد است که به کام سفلگان می گردد نه به کام فرزانگان.

سبب مپرس که چرخ از چه سفله پرور شد که کامبخشی او را بهانه بی سببی ست

خیال خام پختن

کنایه از آرزوی محال داشتن است.

خیال زلف تو پختن نه کار هر خامیست که زیر سلسله رفتن، طریق عیاریست

انگشت نما

کنایه از انسان سرشناس، اما گاهی انگشت نما بودن بار منفی نیز دارد. چنان که می گویند که خود را انگشت نمای مردم مساز.

ای که انگشت نمایی به کرم در همه شهر وه که در کار غریبان عجبت اهمالیست

عروس هزار داماد

کنایه از روزگار و زمانه است که هیچگاه تا آخر به کام کسی نمی گردد. هزار فراز و فرود دارد. گاهی به کام این است و گاهی به کام آن.

مجو درستی عهد از جهان سست نهاد که این عجوزه عروس هزار داماد است

در غزل دیگری در همین مفهوم:

جمیله ییست عروس جهان، ولی هشدار که این مخدره در عقد کس نمی پاید

تیر و کمان

کنایه از دشمنی آشکار در میان دو کس است که هر آن آماده ی جنگ و ستیزند.

ز چشمت جان نشاید برد کز هر سو که می بینم کمین از گوشه ای کردست و تیر اندر کمان دارد

به مویی بسته است

کنایه از نازکی و حساسیت یک وضعیت است. یا زمانی که پیوندی در آستانه ی فروپاشی قرار دارد، می گویند که به مویی بسته است. یعنی هر آن امکان از بین رفتن آن وجود دارد.

پیوند عمر، بسته به موییست هشدار غمخوار خویش باش غم روزگار چیست

هول قیامت

حدیث هول قیامت که گفت واعظ شهر کنایتی ست که از روزگار هجران گفت

از جان به سیر آمدن

کنایه از بیزاری از زندگی و راضی بودن به مرگ است. کسی که آن قدر در زندگی ناتوان باشد یا بر او چنان ظلمی شده باشد که از خداوند مرگ خود را بخواهد.

سیرم ز جان خود به دل راستان؛ ولی بیچاره را چه چاره چو فرمان نمی رسد

گره از کار گشودن

کنایه از حل شدن مشکلی است.

باشد ای دل که در میکده ها بگشایند گره از کار فرو بسته ی ما بگشایند

طاقت طاق شدن یا می گویند که طاقتم طاق شده است

کنایه از به ستوه آمدن است و لبریز شدن کاسه ی صبر انسان.

نقش می بستم که گیرم گوشه ای زان چشم مست طاقت صبر از خم ابروش طاق افتاده است

بی سر و پا شدن

کنایه از رهایی از خود است.

از پای تا سرت همه نور خدا شوی در راه ذوالجلال چو بی پا و سر شوی

هر چه باداباد

کنایه از تن به تقدیر دادن است در اجرای کاری با وجود خطرهایی که در راه است.

دوش آگهی زیار سفر کرده داد باد من نیز دل به باد دهم هرچه بادا باد

*

چه جای طعنه گر تیغ می زند دشمن ز دوست دست نداریم، هرچه بادا باد

*

شراب و عیش نهان چیست کار بی بنیاد زدیم بر صف رندان و هرچه بادا باد

حلقه به گوش

کنایه از نهایت فرمانبرداری است. فرمانبردار بی چون و چرا، برده غلام.

حلقه ی پیر مغانم ز ازل در گوش است بر همانیم که بودیم و همان خواهد بود

در نمونه ای دیگر:

چارده ساله بت چابک و موزون دارم که به جان حلقه به گوش است مه چادرهش

*

تا شدم حلقه به گوش در میخانه ی عشق هردم آید غمی از نو به مبارکبادم

*

به غلامی تو مشهور جهان شد حافظ حلقه ی بندگی زلف تو در گوشش باد

همین کنایه را سعدی این گونه به کاربرده است:

بنده ی حلقه به گوش ار ننوازی برود لطف کن لطف که بیگانه شود حلقه به گوش

ستاره شمردن

کنایه از تحمل شب های دوری و انتظار دشوار و طاقت فرسا است.

بدان مثل که شب آبستن است، روز از نو ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز

در غزل دیگر:

ز چشم من بپرس اوضاع گردون که شب تا روز اختر می شمارم

دست خود گزیدن یا پشت دست گزیدن

کنایه از شدت پشیمانی است.

از بس که آه می کشم و دست می گزم آتش زدل چو گل به تن لخت لخت خویش

در نمونه ای دیگر:

بوسیدن لب یار اول ز دست مگذار کاخر ملول گردی از دست و لب گزیدن

فرمان نرسیدن

کنایه از نرسیدن مرگ است.

سیرم زجان خود به دل راستان ولی بیچاره را چه چاره چو فرمان نمی رسد

خیال محال

کنایه از آرزوی دست نیافتنی است.

به جز خیال دهان تونیست در دل تنگ که کس مباد چومن در پی خیال محال

جگر گوشه

کنایه از فرزند است.

می خورد خون دلم مردمک دیده رواست که چرا دل به جگر گوشه ی مردم دادم

دل سیاه شدن

کنایه از بیزاری و ناامیدی است.

مراد من به خرابات چون که حاصل شد دلم ز مدرسه و خانقاه گشت سیاه

گوشهء چشم

کنایه از توجه و الطفات اندک است.

آنان که خاک را به نظر کیمیا کنند آیا بود که گوشه ی چشمی به ما کنند

به بوی کسی یا چیزی بودن

کنایه از امید و انتظار داشتن به کسی با چیزی است.

بر بوی آن که جرعه ی جامت به ما رسد در مصطبه دعای تو هر صبح و شام رفت

قصه ی سر  بازار

کنایه از  افتادن رازیی در زبان مردم است.

محتسب شیخ شد و فسق خود از یادببرد قصه ی ماست که در هر سر بازار بماند

بوی نبردن یا می گویند که بوی نبرده است

کنایه از درنیافتن و نفهمیدن است. بوی نبرده است یعنی هیچ آگاهی ندارد یا هیچ نفهمیده است. همچنان به بوی کسی یا چیزی بودن کنایه از انتظار داشتن به چیزی و یا کسی است.

بسوخت حافظ و بویی به زلف یار نبرد مگر دلالت این دولتش صبا بکند

به بوی دوست نشستن

یعنی در انتظار دوست بودن.

درین ظلمت سرا تا کی به بوی دوست بنشینم گهی انگشت بر دندان گهی سر بر سر زانو

گره دل گشودن

مردم می گویند که خدا گره کارت را باز کند، این جا گره دل گشودن دور کردن غم و اندوه است.

گره زدل بگشا وز سپهر یاد کن که فکر هیچ مهندس چنین گره نگشاد

فتنهء آخر زمان

از آن زمان که فتنه ی چشمت به من رسید ایمین ز شر فتنه ی آخر زمان شدم

گپ را دراز کردن

در آرزوی بوس و کنارت مردم وز حسرت لعل آبدارت مردم قصه نکنم دراز کوتاه کنم باز آی که باز از انتظارت مردم

[ چهارشنبه 7 دی‌ماه سال 1390 ] [ 10:34 ] [ رضا رشیدی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ
آمار سایت
تعداد بازدید ها: 42213
فروش بک لینک طراحی سایت

فال حافظ